کاش می توانستم بر بالای دریاچه ای بایستم و کلبه ای چوبی در آنجا بسازم.بیرون کلبه ام را گلهای رنگارنگ بکارم و میز و صندلی روی چمنهایش بگذارم.کلبه ام بالکنی داشته باشد تا هنگامی که باران می بارد در آن بایستم و هنگامی که خسنه شدم، بنشینم و چای بنوشم.آرام و آهسته در چمنزارش قدم بزنم.دوست دارم که اطراف کلبه ام چند درخت بزرگ باشد.در کلبه ام شومینه ای داشته باشم تا هنگامی که برف می بارد و هوا سرد است بر روی صندلی راحتی ام بنشینم و به آتش که شعله های زیبایش را می لرزاند و می رقصاند! بنگرم.کاش می توانستم در طبقه ی دوم کلبه ام تراسی داشته باشم تا در آنجا به عبادت خدا بپردازم؛ نمازی بخوانم و شکرش گویم.کاش می توانستم!...و اینک خدایا! شکرت! که لااقل می توانم اینها را بنویسم و لذّت ببرم.
+ نوشته شده در ساعت توسط مدیر وبلاگ
|
خدا هست...
ما را در سایت خدا هست دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 154
تاريخ: دوشنبه
25 بهمن
1400 ساعت: 3:01